|
چهارشنبه ۱٥ آذر ،۱۳۸٥
... دستهایم را به تو بخشیدم وقتی که سنگهای تنهایی چشمه های جانت را انباشته بود و روحت پائیزی کبود بود در تهاجم کلاغهای انزوا دستهایم را به تو بخشیدم وقتی که خوشه های اشک در چشمت دانه دانه می شد و دلت شاخه های سنگین سیب بود فرسوده بر زمین و شاخه های لرزان گیلاس مبهوت در هوا دستهایم را به تو بخشیدم گاه که آرزوهایم باغی بود در امتداد ویرانی و علفهای غم داسهای امیدت را کند کرده بود *** از تو دستی می خواهم و به وزن لبخند ...
..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::.. چهارشنبه ۱٥ آذر ،۱۳۸٥
...... پر پر شد دلی که آغاز نکردی اش و پیشتر از این آغاز شده بودی از برای شکفتن برای شکفتن ... چه فرقی دارد من یا تو هیچ کس نمی داند دو روی سکه بغرنج و ساده سیاه و روشن بود اما نگاهت حیف ... به زیر پا بود به دنبال سراب ماه بود ستاره ها را نشنیدی ؟ تو را می خواندند گویی دلت درگیر مرگ حباب بود درختان نیز برای تو می خواندند نجوای شبانه دختری را که دلش درگیر و پرپر آغاز بود و بعد از این تمام شد اشک ها برای آن دلی که بی تو اسیر مسلخ فردا بود ..
..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::.. چهارشنبه ۱٥ آذر ،۱۳۸٥
..... التماست نمی کنم ... هرگز گمان نکن که این آوازه را در وادی آوازهای من خواهی شنید ... تنها می نویسم بیا بیا و لحظه ای کنار فانوس نفس های من آرام بگیر ... حال هم به چراغ همین کوچه کوتاهمان قسم ... بارش قطره ایی از ابر بارانی نگاهم کافی است ... تا از تنگه تولد ترانه طلوع کنی ... اما تو را به جان نفس های نرم کبوتران هره نشین ... بیا و امشب بی واسطه ی سکسکه های گریه کنارم باش ... مگر چه می شود یکبار بی پوشش پرده باران تماشایت کنم ... مگر چه می شود ؟؟؟... .............................................. پائیز مبارک ...
..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::.. چهارشنبه ۱٥ آذر ،۱۳۸٥
.... فرصتی نمانده پاهایم خسته است . باید رفت باید رها شد از حصار تنهایی و این جسارت مرده ... نمی دانم چگونه...چراها در مقابل دیدگانم ریلی به امتداد تمام زندگی ساخته اند... شبانه آرزوهایم را در ژرف ترین نقطه کابوس زده ام دفن می کنم .... و بابقچه خاکستری خاطراتم راهی شهر رویایی خیال می شوم و از جاده های پر از ابهام و تردیدی که تو برایم درست کردی می گذرم و چشم به راهی می بندم که هیچ امیدی به پایانش نیست..... گام های لرزانم سکوت سردم را می شکند .... و من در برهوت تنهایی خویش به شمارش گام هایم می پردازم . گام هایی که ارمغانی جز نرسیدن ندارند ......
..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::.. چهارشنبه ۱٥ آذر ،۱۳۸٥
دیگر به خلوت لحظه هایم عاشقانه قدم نمی گذاری ، دیگر آمدنت در خیالم آنقدر گنگ است که نمی بینمت ، سنگینی نگاهت را مدتهاست که حس نکرده ام ، من مبهوت مانده ام که چگونه این همه زمان را صبورانه گذرانده ای ؟ من نگاه ملتمسم را در این واژه ها پرکرده ام شاید دیگر زبانم از گفتن جملات هراسیده است و دستهایم بیش از هر زمان دیگر نام تو را قلم می زند و در این سایه سار خیال با زیباترین رنگها چشمهایت را به تصویر می کشم و نگاهت را جادویی می کنم شاید بادیدن تصویر چشمهایت جادو شوی ... تا به حال نوشته بودی ؟ به گمانم نه ... پس اینبار برایت می نویسم ، که دست نوشته هایت سر خوشی را به قلبم هدیه می کنند ... می خواهمت هنوز... گاه چنان آشفته و گنگ می شوم که تردید درباورهایم ریشه می دواند ، اما باز هم درآخرین لحظه تکرار می کنم ، که حتی اگر چشمانت بیگانه بنگرند ، می خوانمت هنوز ... حتی اگر چشمانت بیگانه بنگرند ، می خوانمت هنوز... حتی اگر دستانت مرا جستجو نکنند ، هیچ بارانی قادر نخواهد بود تو را از کوچه اندیشه هایم بشوید و اینها برای یک عمر سر خوش بودن و شیدایی کردن کافی است .... به گمانم درورای این کلمات می خواستم بگویم که دلتنگت شده ام، به همین سادگی
..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::.. چهارشنبه ۱٥ آذر ،۱۳۸٥
... می دانی چه سخت نبودنت را بر دوش می کشم ؟... دارم میشکنم .... کاش ببینی خرد شدن وجودی که پر از خالی بودن است .... چرا ؟ ....... چقدر تماشایی است ؟... این دلتنگی ها را برایت می نویسم که بدانی اینجا بدون حضور گرم و مهربان تو چقدر سرد است .... و بدانی بدون تو این بغض تلخ و کشنده رهایم نمی کند .... هر چند عادت کرده ام پشت لبخند ی از مصلحت مخفیش کنم ... می دانم که مرا می فهمی .... ................................. و نازنین دوست و خواهر خوبم .. محبت را در نگاهت معنا کردم و صداقت را در وجودت احساس کردم و از لطف و محبت بی دریغ شما ممنونم همیشه بارانی باشی ...
..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..
|
|