چهارشنبه ۱٥ آذر ،۱۳۸٥
 
 

...

دستهایم را به تو بخشیدم

وقتی که سنگهای تنهایی

چشمه های جانت را انباشته بود

و روحت

پائیزی کبود بود

در تهاجم کلاغهای انزوا

دستهایم را به تو بخشیدم

وقتی که خوشه های اشک در چشمت دانه دانه می شد

و دلت شاخه های سنگین سیب بود

فرسوده بر زمین

و شاخه های لرزان گیلاس

 مبهوت در هوا

دستهایم را به تو بخشیدم

گاه

که آرزوهایم باغی بود در امتداد ویرانی

و علفهای غم

داسهای امیدت را کند کرده بود

***

از تو

دستی می خواهم و به وزن لبخند ...

 

   نوشته شده در ٧:٤٠ ‎ب.ظ _ زهرا

Comment 

..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..

چهارشنبه ۱٥ آذر ،۱۳۸٥
 
 

......

پر پر شد دلی که آغاز نکردی اش

 و پیشتر از این آغاز شده بودی

از برای شکفتن

برای شکفتن ...

چه فرقی دارد

 من یا تو هیچ کس نمی داند

دو روی سکه بغرنج و ساده

سیاه و روشن بود

اما نگاهت حیف ... به زیر پا بود

به دنبال سراب ماه بود

ستاره ها را نشنیدی ؟

 تو را می خواندند

گویی دلت درگیر مرگ حباب بود

درختان نیز برای تو می خواندند

نجوای شبانه دختری را که دلش درگیر و پرپر آغاز بود

و بعد از این تمام شد اشک ها برای آن دلی که بی تو اسیر مسلخ فردا بود ..

 

   نوشته شده در ۸:٥۱ ‎ق.ظ _ زهرا

Comment 

..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..

چهارشنبه ۱٥ آذر ،۱۳۸٥
 
   

.....

التماست نمی کنم ...

هرگز گمان نکن که این آوازه را در وادی آوازهای من خواهی شنید ...

تنها می نویسم بیا بیا و لحظه ای کنار فانوس نفس های من آرام بگیر ...

حال هم به چراغ همین کوچه کوتاهمان قسم ...

بارش قطره ایی از ابر بارانی نگاهم کافی است ...

تا از تنگه تولد ترانه طلوع کنی ...

اما تو را به جان نفس های نرم کبوتران هره نشین ...

بیا و امشب بی واسطه ی سکسکه های گریه کنارم باش ...

مگر چه می شود یکبار بی پوشش پرده باران تماشایت کنم ...

مگر چه می شود ؟؟؟...

..............................................

پائیز مبارک ...

 

 

   نوشته شده در ۸:٤٩ ‎ق.ظ _ زهرا

Comment 

..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..

چهارشنبه ۱٥ آذر ،۱۳۸٥
 
   

Image hosting by TinyPic

....

فرصتی نمانده پاهایم خسته است . باید رفت باید رها شد از حصار تنهایی و این جسارت

مرده ... نمی دانم چگونه...چراها در مقابل دیدگانم ریلی به امتداد تمام زندگی ساخته اند...

شبانه آرزوهایم را در ژرف ترین نقطه کابوس زده ام دفن می کنم .... و بابقچه خاکستری   

خاطراتم راهی شهر رویایی خیال می شوم و از جاده های پر از ابهام و تردیدی که تو برایم  

 درست کردی می گذرم و چشم به راهی می بندم که هیچ امیدی به پایانش نیست.....

گام های لرزانم سکوت سردم را می شکند .... و من در برهوت تنهایی خویش به شمارش

گام هایم  می پردازم . گام هایی که ارمغانی جز نرسیدن ندارند ......

 

   نوشته شده در ۸:٤۸ ‎ق.ظ _ زهرا

Comment 

..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..

چهارشنبه ۱٥ آذر ،۱۳۸٥
 
   

Image hosting by TinyPic

 

دیگر به خلوت لحظه هایم عاشقانه قدم نمی گذاری ، دیگر آمدنت در خیالم آنقدر گنگ است

که نمی بینمت ، سنگینی نگاهت را مدتهاست که حس نکرده ام ، من مبهوت مانده ام که 

چگونه این همه زمان را صبورانه گذرانده ای ؟ من نگاه ملتمسم را در این واژه ها پرکرده ام 

شاید دیگر زبانم از گفتن جملات هراسیده است و دستهایم بیش از هر زمان دیگر نام تو را 

قلم می زند و در این سایه سار خیال با زیباترین رنگها چشمهایت را به تصویر می کشم و

نگاهت را جادویی می کنم شاید بادیدن تصویر چشمهایت جادو شوی ... تا به حال نوشته

بودی ؟ به گمانم نه ... پس اینبار برایت می نویسم ، که دست نوشته هایت سر خوشی را

به قلبم هدیه می کنند ... می خواهمت هنوز... گاه چنان آشفته و گنگ می شوم که تردید

درباورهایم ریشه می دواند ، اما باز هم درآخرین لحظه تکرار می کنم ، که حتی اگر چشمانت

بیگانه بنگرند ، می خوانمت هنوز ... حتی اگر چشمانت بیگانه بنگرند ، می خوانمت هنوز...

حتی اگر دستانت مرا جستجو نکنند ، هیچ بارانی قادر نخواهد بود تو را از کوچه اندیشه هایم

بشوید و اینها برای یک عمر سر خوش بودن و شیدایی کردن کافی است ....

به گمانم درورای این کلمات می خواستم بگویم که دلتنگت شده ام، به همین سادگی

 

   نوشته شده در ۸:٤۸ ‎ق.ظ _ زهرا

Comment 

..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..

چهارشنبه ۱٥ آذر ،۱۳۸٥
 
   

...

می دانی چه سخت نبودنت را بر دوش می کشم ؟...

 دارم میشکنم ....

 کاش ببینی خرد شدن وجودی که پر از خالی بودن است ....

 چرا ؟ .......

چقدر تماشایی است ؟...

 این دلتنگی ها را برایت می نویسم که بدانی اینجا بدون حضور گرم و مهربان تو

چقدر سرد است  ....

و بدانی بدون تو این بغض تلخ و کشنده رهایم نمی کند ....

هر چند عادت کرده ام  پشت لبخند ی از مصلحت مخفیش کنم ...

می دانم که مرا می فهمی ....

.................................

و نازنین دوست و خواهر خوبم .. محبت را در نگاهت معنا کردم و صداقت را در وجودت احساس کردم و از لطف و محبت بی دریغ شما ممنونم همیشه بارانی باشی ...

 

   نوشته شده در ۸:٤۸ ‎ق.ظ _ زهرا

Comment 

..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..

Home
E- Mail
Archive
..::.::.::.::.::..

  Logo & Link

ماه من! سلام
اشکهای یخی
سكوت  ِ باران
دل سپردگان
آبی آرام بلند
یک... بوسه
چشم انتظار
قانون ِ مرگ
رهگذر تنها
پسر آبي
نازنين

 

..::.::.::.::.::..

من عريانم، عريانم، عريانم مثل سكوتهاي ميان كلاسهاي محبت عريانم و زخمهاي من همه از عشق است از عشق، از عشق، از عشق و اين منم زني تنها در آستانه فصلي سرد در ابتداي درك هستي آلوده زمين و ياس ساده غمناك آسمان و ناتواني اين دستهاي سيماني من راز فصلها را مي دانم من حرف لحظه ها را مي فهمم نجات دهنده، در گور خفته است ... در آستانه فصلي سرد در محفل عزاي آينه ها و اجتماع سوگوار تجربه هاي پريده رنگ و اين غروب بارور شده از دانش سكوت چگونه مي شود به انكس كه مي رود، اينسان صبور، سنگين، سرگردان، فرمان ايست داد؟! ... ديگر چگونه يك نفر به رقص بر خواهد خاست و گيسوان كودكي اش را در آب جاري خواهد ريخت ... ستاره اي عزيز ستاره هاي مقوايي عزيز وقتي در آسمان دروغ، وزيدن مي گيريد ديگر چگونه مي شود به سوره هاي رسولان سر شكسته پناه آورد؟ ما مثل مرده هاي هزاران هزار ساله، به هم مي رسيم و آنگاه خورشيد بر تباهي اجساد ما قضاوت خواهد كرد. من سردم است من سردم است و انگار هيچ وفت گرم نخواهم شد اي يار! آن شراب مگر چند ساله بود؟ ....